|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته به خودم قول دادم که دیگه چیزی تو وبلاگ ننویسم اما شاید یک روزی این رو گذاشتم ...! خسته شدم دلم گرفته ناراحتم از دست همه . دلم شکست ؛ یک دونه از اون شکستنا که دیگه درست نمیشه همه زدن قلبم و شکستن چه از قست چی بی قست هیچی نگفتم بازم ساکت موندم و لبخند زدم به رو خودمم نیوردم که ای بابا منم آدمم سنگ بود تا الان آب شده بود من بخدا آدمم ، ناامید شدم از دست همه آدم ها همهء همهشون چه اون ها که دم از رفاقت میزدن چه اونا که دم از دشمنی میزدن همشون نا امیدم کردم دیگه زندگی برام رو زمین سخت شده ، دلم میخواد فقط سرم و بزارم رو شونه های یک آدم یکی که حتی یک زره امید بده اما دیگه آدم ها به هم امید نمیدن همشون شدن وسیله نا امیدی هم برعکس کار میکنن دیگه نه میشه از دست آدم ها نالید نه میشه ... فقط باید با یک سکوت و لبخند رد شد و رفت...! یک روزی تمام این زلمت و بدی ها تموم میشه اون روز میاد اما من حسرت بدل اون شونه ها میمونم و آدمی که امید بده زندگی دیگه معنی خودش رو از دست داده شدیم آدم ماشینی از انسانیت خارج شدیم خیلی کارای آدم ها آزارم میده دل میشکنن به چه سادگی آدم ها بدم میرن اصلاً سراق نمیگیرن بابا بخدا یکی هم دلش شکسته تو شکوندی اما حیف باید زندگی کنی لبخنده رو بزنی بعدم شبها تو تنهایی وقتی همهجا سکوته آروم اشک ها تو پاک کنی و از خدا هر روز بخوای که برگردی پیشش ...! این یک رسم از اوناش که هیچ وقت شکسته نمیشه خستم از لبخند اجباری خستم از حرفهای تکراری خسته از خواب فراموشی زندگی با وحم بیداری ... اما بازم باید با این آدم ها باشم باید زندگی کنم ما یک چیزی که از وجود خدا به ما بخشیده شده فراموش کردیم راسته اونا که میگفتن نه من یادمه کم آوردن یا به روشون نیوردن کم آوردن یا نفهمیدن کم آوردن ... ! خدا می یام پیشت خیلی زود زودتر از اونی که هر کسی فکرش رو کنه خسته شدم از آدم ها...! شایدم ما نفهمیدیم زندگی چه شکلیِ کی سر کاره کی نیست اصلاً دنیا دست کیِ...! خستم از لبخند اجباری خستم از حرفهای تکراری خسته از خواب فراموشی زندگی با وحم بیداری این همه عشق های کوتاه و این تهمل های طولانی سر گذشت بی سرانجام گم شدم تو فصل توفانی حقیقت پیشه رومون بود ولی باور نمیکردیم همین امروز روشن هم پی خورشید میگردم نشستیم رو به روی هم تو چشمامون نگاهی نیست نه با دیدن نه با گفتن به قلب لحظه راهی نیست :.: من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه که دریاشم پر از حسرت همیشه فکر بارونه سراغ عشق رو میگیری تو اشک گریهء آخر تو دریای ترک خورده میونه موج و خاکستر &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& |
||
|
|
|
|
|
به نام خدا این چند وقت به دلم نمیاد چیزی بنویسم فقط امدم دو تا شعر بنویسم و برم دیگه کلبه خراب ویرون نیست این منم که شکستم از همه منم که به خود نرسید و بی خود از خود شکست کاری هم نتونست بکنه جز حسرت و فراموشی و نوشتن از نو از سر خط ....! چه قصهء ساده ای با یک نقطه ساده تموم شد و رفتم سر خط و همهچی به دست فراموشی سپرده شد حتی خودش و من گلا و مترسک همه و همه با یک نقط ساده با یک رفتن سر خط رفتن تو خاطره های مرده فراموش شدن خود منم فراموش شدم بخاطر هیچ خودم رو از همه ترد کردم و تنها موندم و حالا که رسیدم سر خط تنهای تنها بدون حتی یک دوست و دلداده موندم تنهایی و تنها یی مونده براش و تو تنهای خودش بدون کسی که حتی براش دل بسوزونه از خداش میخواد ، میخواد که برگرده پیشش دیگه تاقت تنهایی و نداره راحت ترش و بگن دیگه امیدی برای تنهایی نداره دیگه امید برای هیچ چیز نداره کاش امید داشتم برای حتی این تنهایی اما امید من و شکست و همین امید پوچ ...! بنویس از سر خط بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست بنویس که بدونه وقتی نباشه دلت از غصه خون نیست اون که گذاشت و رفت یک روز سرش به سنگ میخوره بر میگرده دیگه صداش نکن بزار خودش بیاد دنبالت بگرده دیگه گریه نکن آخه اشک تو باعث شادی اونه دیگه به پاش نسوز آخه اون واسه تو دیگه دل نمیسوزونه اگه میخواست میموند حالا که رفته غصه اش رفته ز یادم اگه پیشم میموند میدید جز اون به هیچکی دل نمیدادم بازی دیگه تموم شده به آخر خط رسیدیم معنی عاشق شدن رو آخرش هم نفهمیدیم و این پایان قصه قدیمی شروع تازه ای برای ..........! ^ 5/5/1385 PM 12:01 ^ &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& |
||
|
|
|
|
|
به نام خدا باشه همین بوده و هست همیشه همین بوده از اون اولش من کنار بودم و بازی رو میدیدم حالا هم که تو میخوای بازی تموم بشه باشه به این قصه خاتمه میدم نمیدونم این یک امتحان یا نه اما دیگه بسته خسته شدم این دفعه دیگه مثل اون دفع ها نیست این دفعه خودم میخوام دیگه این قصه تموم بشه بسته میدونم دل کندن سخته اما میکنم دلم برای خودم و خدام دیگه میرم بدونه تو هرکی هر چی میخواد بگه دیگه برام فرق نداره این همه آدم فراموش شدن من و تو هم یکی شون من فراموش شده تورو فراموش میکنم خودم و خدام میمونیم اینطوری بهتره دیگه دل نمیدم به آدمها که قدر دل رو نمیدونن نمیدونن که دل دادن چقدر سخته ....! میدونم تو این مدت کسی مثل تو پیدا نشد چون نخواستم اما تو دیگه مردی برام تو دیگه رفتی ،رفتی تا بهتر باشی و .... اگه برات اشک میریزم دست خودم نیست شاید این آخرین دونه های اشکِ ؛ این اشک ها باید برای کسی ریخته میشد که قدرش رو میدونستن ...! اینو اعتراف میکنم تو اولین و آخرین و بزرگترین اشتباه من بودی دیگه هم تموم شد فقط همین...! اما تو این مدت فهمیدم کسی و دوست داشته باشم که برای این که بگم دوستش دارم برام جونش رو بده.. بسته دیگه همه چی تمومه من تموم شدم نمیدونم دیگه این کلبه به چه کارم می اد باید بزارمش و برم خرابش کنم یا بازم ادامه بدم نمیدونم دیگه از چی باید بگم شاید اینجا پایانه تمام راه های من باشه ... چیزی ندارم بگم چیزی نمی تونم بگم ...! دل به قریبه بستم از همه دنیا گسستم به خاطر قریبه سنت ها رو شکستم دل به قریبه باختم قصر رویا رو ساختم نفهمیدم قریبه کشتیهاش دل فریب نفهمیدم اشتباه عاشقی یک گناه دلم از آدما خونه میگیره هی بهونه دلم میخواد گریه کنم ولی چرا برای کی ؟شاید واسه دل خودم شاید برای دیگری شاید دلم شکسته شد شاید چشام خسته شد از دیدن دل سنگیها از زور این دل تنگی ها با توام ای ابر بهار جای دیگه لونه بزار آخه چرا چشای من از چشم دیگرون ببار جنس دل من از شیشه غصه که کار همیشش یک لحظه هم چشات بشن از غصه من آزاد بشم زودی یکی سر میرسه باز یکی از در میرسه که بشکنه دل من رو که در بیاره اشکم رو
^ 29/1/1385 PM 12:46 ^ &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& |
||
|
|
|
|
|
به نام خدا دیگه همه جا برام غریب حتی اینجا نمیدونم چرا شاید برای این که تو کلبه دیگه کسی دردش یادش نیست یا نه درد من یادش نیست یا این که خیلی نا امید شدم خسته شدم دیگه امید برگشت اونی که باید بیاد رو ندارم دیگه حتی امید به امیدن یک مسافر به کلبه ندارم دیگه نای موندنم نیست پای رفتنم هم نیست نمی دونم کجا باید برم ...! ما تو یک باغ پر گل هستیم باید یکی و بچینیم و بریم خونه اما من گلم و گم کردم نتونستم بچینمش گلی که خیلی جلو چشم بود حالا که میخوامش نیست منم دست خالیم دیگه باید برم ....... نمیدنم شاید انقدر گل دیدم گل های رنگ و وارنگ یا تیغ بی تیغ قشنگ و زشت زده شدم از همشون هر کدوم یک بوی میدادن و یک عطری داشتن اما من یگه خسته شدم چی میشه مگه این همه آدم من آدم تنهاِ باشم تنهایی مرام ماست تنهای با خدای خودمون راحت تریم اون نه میزاره میره نه نامهربون و .... آره میخوام بزنم و از این باغ گل برم برم بیرون بزنم و برم همه جا رو ببینم بی خیال همه ما گل نچیده میریم گل همه گل ها پیشکش خودتون ... اما خدا میدونه شاید یک روزی وقتی دارم میرم و میرم چشم به یک گل تنها تو یک بیابون بیفته شاید .... اما دیگه الان گلی نمیخوام تکیه گاه هم دیگه نمیخوام خدام و خودم بسته دیگه کسی و نمیتونم تو تنهاییم جا بدم جا نداره اگه کسی بیاد دیگه نمیشه تنهایی نمیدونم شاید یک روزی یک کسی بیاد تو تنهاییم اما الان تو تنهاییم جایی برای کسی جز خودم و خدام نیست .... خدا یا با من باش میدونم تنهایم نظار تنها کسی که تو تنهایم جاداری و تنهام نمیزاری تو این جاده خیلی ها رو دیدم که داشتن حرکت میکردن تا برسن به مقصدشون اونایی که اول جاده منتظر یک همراه بودن که با هم برن و برسن به هدفشون اونایی که سریع تند میدویدن اما وقتی میرفتی جلو تر میدیدی خسته شدن و جا زدن یک گوشه نشستن با اونایی که خیلی خسته بودن اما نا امید نمیشدن و راهشون رو میرفتن حتی بعضی هاشون کمک کسایی که گوشه نشته بودن و میخواشتم بلند بشن و راه بیفتن میکردن خیلی هارو دیدم شبیه هم اما هیچکسی وندیدم شبیه من باشه کسایی دیدم که سر جاهای صخت کمک هم میکردن حتی بعضی هاشون به قریب ها هم کمک میکردن یا بعضی ها بعضی جا ها از هم جدا میشدن سر دو راهی ها و بد که دو راهی به هم میرسید هم دیگرو میدیدن و ادامه راه و با هم میرفتن اما بعضی هاشونم دیگه سر دو راهی هم دیگرو نمیدیدن نمیخوام تعریف کنم اگه بخوام بگم آدم زیاد بوده اما هیچ کدوم مثل من تو راه نبودن سر گردون و خسته ناامید از همه اما با امید به خدا و خیلی چیزای دیگه ...... دل میدم به دست قربت جایی که باشه محبت بیخیال هر چی تنها میدونم خدایی اونجاست من تنها تو شب تار میروم آروم و غمناک میخوام از خدا بخونم قدر تنهایی بدونم کجا برم ...؟! جایی که آدم نباشه تنهایی خدا باهامه این تموم آرزمِ که خدا پیشم بمونه دیگه نای موندنم نیست نفسای خوندنم نیست دوست دارم امشب بمیرم تا که باز اروم بگیرم همه باز ترانه سازن نمیخوان با من بسازن من آشفته با حسرت دوست دارم برم تو قربت ^ 26/1/1385 PM 3:22 ^ &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& |
||
|
|
|
|
|
به نام خدا باز موقعش شدش بیام اینجا میدونی نه اگه میدونستی که اینجوری نمیشد انو فقط من و خدا میدونیم . نمیدونم چرا اما خیلی بی تاقتی میکنم به هر بهونه ای برای دیدن عکسات میرم دیونه شدم چند وقت فقط به تو فکر میکنم ...! دیشب امده بودی به خوابم مثل همیشه ساکت اروم اما تا امدم حس کنمت نیست شدی اما بازم خوشحالم چون دیدمت حتی تو خواب میدونی من اون عهد رو با خودم بستم حتی تا پای مرگ برا همین اگه حتی نبینمت تو خوابم تو رویاهام باحات زندگی میکنم هیچ کسی مثل تو نمیشه رو حرفم و عهدم هستم تا پای مرگ داشتم به این فکر میکردم که آخرهمه این امتحان ها ودرس ها چی هست آخرش لیاقت رو به دست میآری آخرش یک روز که یکی از همین روز ها هست با روز یا شب ؛شایدم هوا انقدر گرمه که کسی بیرون نمیره با از سرما همه از پشت پنجره به برف های که میآد و میشینه نیگاه میکنند ،یک روزی مثل همین روز ها یا تو که من رو گذاشتی بر میگردی پیشم که وقتی من تورو میبینم از خوش حالی دیونه میشم نمیدونم چیکار میکنم فقط اشک شوغ میریزم و زانو میزنم و سجده میکنم و خدا رو شکر میکنم یا مامورت از آسمون میاد من پیش خود میبره چه فرقی داره وقتی آنقدر تو این شلوغی دور و برم تنها ترینم جز پیش تو کجا میتونم برگردم این حرف های که تو دل گیر کرده و نمیزارم بیاد بیرون برات میریزم بیرون خدا جون همشون رو اینجا که نتونستم بگم یعنی به اونی که باید میگفتم نشد شایدم این کار تو بوده که نشده که وقتی بشنوه به من بخنده یا بگه برو دیونه که بعد من بشکنم و برم برم برم تا باز بیام اون جا پیش خودت آخر من و تو موندیم اما چی میشد اگه من تو اون بودیم نه تو و ما بودیم اما اگه برم پیش خدا بازم تو حسرت تو رو داشتن دیدنت حس کردنت هستم بازم شد حسرت حسرت حسرت خدایا کمکم کن آن کاری که دارم میکنم بشه میرسی تو حسرت روز های رفته دلم بد جور گرفته مترسک هم خوبه همه تو کلبه خوب هستن جز من اونم هیچکی نمیدونه بزار شاد باش ...! تو چشات وجودمِ حتی با این که رفتی به من نگو حق ندارم میدونی دوست دارم تو همه وجودمی حتی بدون تنها ترینم از رفتنت دل گیرم بیصدا من رو شکستی بیا ببین اشکام رو که میریزن بپای تو صبرم دیگه تموم شده دوست دارم بمیرم بهتره که من نباشم تا تو دوریت فداشم نه نه تو حق نداری تو زندگیت نباشم میخوای بری از پیشم بازم دیونه میشم آخه چرا بیوفا باز باید تنها بشم تو همه وجودمی بدون تنها ترینم بعد تو من میمیرم از رفتنت دل گیرم ... ریشه خشک امید دل من دیگه نای پا گرفتن نداره تو هوای سرد و تلخ روزگار آسمونم دیگه من گرفتار غم تلخ غروبم از غم تلخ غروب دل من بیخبری پشت این پنجره ها تک و تنها بی فروغم از تموم ناله هام بی خبری دیگه گریه شده آدت واسه من حالا از مرگ چشام بی خبری برو ای مسافر از اول آشنا ترین برو تا تو جادهء غم بوی زندگی بیاد برو ای از همه بی وفا ترین برو تا تو زندگیم نگ وفا رو ببینم بروتا فقط برات دعا کنم نفرین به تو نه به این شب سیاه کنم چه اثر از این نجابت که دیگه اثیر شب هام چه ثمر از این صداقت که همیشه تک و تنهام ^ 21/1/1385 PM 7:14 ^ &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا اونی که عشق رو به انسان بخشید وقتی با خیلی ها صحبت میکنم به من میگن جلو تو کم میاریم هر چی که میگیم جواب قانع کننده تر میدی میشه تو هم کم بیاری اما امروز میگم آره من جلو اون دوتا چشای تو کم می آرم وقتی عکست و میبینم برام زنده میشی هر چقدر که دوست دارم دوست داشتنم زیاد میشه برات میمیرم خیلی چیزارو برای خودم توی دلم کشتم اما تو , تو دلم زندگی جاودان داری نمیتونم تورو بکشم من کافی فقط یک بار ببینمت باز دیونه میشم باز دست و پام شل میشه باز برات میمیرم و زنده میشم باز مثل الان میشم . گله و گلایه ای نیست بی وفایی رسم عشق عاشقا تنها میمونن تنهای مرام عشق بلاخره تمام فکرم متمرکز کردم به تو دیگه از همه چی خودم رو خالی کردم میدونی آخه تو انقدر بزرگی برای من که نمیتونستم کشش رو نداشتم اما حالا دیگه خالی شدم میتونم تورو جا بدم دیگه تمام فکرم تو شدی نه که نبودی اما الان فرق داره الان من و به خدام یک عهد بستم ...! نمیدونم اما دیگه خیلی دارم بیتاقتی میکنم دست خودم نیست بازم حسرت و حسرت و حسرت عجب بازی هست بعضی ها هم اینطوری میشن دیگه با نرسیدن میرسن . حسرت و حسرت تو حسرت اون روز هام که گذشت و من کاری نتونستم بکنم تو حسرت اون روز ها هستم که تو بودی من ساکت بودم تو حسرت همه چی هستم تو حسرت تورو داشتن تو حسرت به تو رسیدن تو حسرت عشق تو رو هم داشتن تو برام شدی حسرت اما بازم من امید دارم بخدا بازم صبر میکنم بازم ساکت میشینم و فقط تورو میبینم تا یک روز تو بیای از اون دورا از آسمون اون وقتِ که من جون دوباره میگیرم تورو حس میکنم حسرت دیگه ندارم اون روز نمیگم نزدیک هست اما میاد امید دارم نمیدونم باز باید چی رو یاد بگیرم نمیدونم چی کار باید کنم و نباید کنم تا لیاقت تورو بدست بیارم هر چی هست با این که یک کمی احساس بزرگی میکنم اما بازم خیلی خیلی کوچیکم برای این که لیاقت تورو به دست بیارم هنوز کوچیک ترینم بازم امتحان های رو میگذرونم انقدر یاد میگیرم و امتحان پس میدم و صبر میکنم تا لیاقت تورو به دست بیارم تو تمام وجود من هستی کم نمیارم بخاطر تورو داشتن بازم صبر میکنم و بزرگتر میشم دوست دارم و داشتم بدونه تو میمیرم بزار بازم همدمه بیکسی ها تو بی کسی باشه بازم تو بی کسی میسوزم تا تو بیای . مترسک سلام میرسونه اینجا به همه آمدی از راه دوری تنگ زیبای بلوری آمدی دیدی دلم را خسته در کنچ صبوری وقت تاریکی جاده با تو یک فانوس آمد تشنه بودم قطره ای را با تو اقیانوس آمد :.: ای همیشه جاودانه در میان لحظه هایم غصه معنایی ندارد تا میخندی برایم پیش تو از یاد بردم روز های سختی یم را عشق مدیون تو هستم لحظهء خوشبختیم را قصد دل کندن ندارم از تو ای دل کنده از خود از تو ای برده دلم را تا شب خوب تولد وقتی که تنهایی میاد سکوت میشه هم سفرم قرق خیال تو میشم غم هام رو از یاد میبرم خاطره های مردم رو با تو دوباره جون میدم حس میکنم پیش منی با تو به ابرا رسیدم لحظه لحظه شب من با تو ستاره بارون مثل پرسه های عشق تو کوچه و خیابون میشه از نگاه تو به پاکی خدا رسید با خیالت راهی شد روشنی فردا رو دید وقتی سکوت پر میزنه دلم رو از تو میبره تو خلوتم گم میشم و دلم غم هاشو میشموره کاشکی تو خواب من بودی حتی خیال من بودی همین واسم قنیمته نمیگم ماله من بودی ^ 10/1/1385 PM 7:25 ^ &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& |
||
|
|
|
|
|
به نام خدا به نام اونی که ناجی ماست کمکم کرده و میکنه میدونی وقتی خودم نصبت به خیلی ها میبینم میبینم چقدر بزرگ شدم حتی بدونه این که بفهمم از خودم تعریف نمیکنم اما وقتی یک مسئله ای پیش میاد و بجا این که مثل همه حول بشم و تقسیر خودم یا کسی بندازم اول میبینم که این مسئله برای چی هست خدا میخواد از من چه امتحانی بگیره تو چی قوی ترم کنه وقتی موفق بشم از امتحان سر بلند بیام بیرون بد میبینم خدا همه چیرو برام درست میکنه دیگه اون آدم سابق نیستم من دیگه دارم خودم از وابستگی های خاکی و زمینی و احساسی جدا میکنم میدونم خیلی سخته و شاید نشه از خیلی از چیزا دل کند اما من سعی خودم رو میکنم تو این جاده میرم میرم تا به مقصدم برسم دیگه اون آدم ضعفه نیستم من میگم کامل اما یکیم خدا رو شناختم اینارو همش مدئونه تو هستم اما میخوام تو هم توی خودم بکشم میدونم نمیشه اما اما دیگه از وابستگی های زمینی خسته شدم خیلی ها اذیتم کردن چه با دوست داشتن زیادشون چه با دروغ هاشون چه ....! خیلی ناراحتم از حرف های خیلی آدم ها اون های که از دل من خبر ندارن و چیزای میگم تو روم که شاید بروی خودم نیارم اما من رو آتیش میزنه میگم چی میدونی از دلم میگن همه چیز رو اما دلم میخواست حتی یک زره مفهمید دلم شکستن با حرف هاشون چیزی نگفتم فقط لبخند زدم گوش دادم اما تو تنهاییم تو خودم شکستم خسته شدم از زمین از آدم هاش بسته خدا میدونی زندگیم رو دوست دارم اما خسته از دست آدم هاش دلم شکسته میخوام من رو ببری دیگه هم نیام رو زمین خسته شدم همه چی برام انجا خوبه نا شکری نمیکنم نه خدا فکر کن خوشی زده رو دلم از دست آدم هاش خستم خیلی آدم خوب داره ها با خیلی هاشون هستم اما همون چند تا هم بهم چیزی بگم آتیش میگیرم میخوام برم برم برم دیگه هم نیام رو زمین بهشتم نمیخوام میرم جهنم اما از زمین و آدم هاش راحت میشم ولش امروز من خیلی ها آتیش زدن نه یکی نه دو تا ... شکایت بسته خدا میرسی دوست دارم باهام حستی اگه تورو مثا الان نمیشناختم چه میکردم ...! توی کلبه همه عید گرفتن اصلاً یادشون رفته غمی دارن البته دیگه غم ندارن همه و همه زندگی میکنن و خوشن میزنن میرقسن منم با خوشی اون ها خوشم خدا رو شکر میکنیم مترسک هم خوبه خیلی شاد شده دیگه اون مترسک ساده نیست ....! تو شروع آسمونی میدونستم نمیمونی چشم تو آخر دنیاست خودت اینو نمیدونی داشتن و نداشتن تو گاهی سخته گاهی ساده اگه راهی اگه بی راه منم و پای پیداه آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشمای توی سکوت شیشهء دلم شکسته با صدای تو آخ که تموم لحظه هام اسم تو یادم میاره گذشته ها گذشته و هیچ کی گناهی نداره وقتی با تموم قلبم واسه زندگی میمرم تن من میلرزه اما تو رو از خودم میگیرم من بی من من بی تو من از سایه فراری میشم اون حادثه ای که روزی بود و روزگاری حالا من نه توی غصه نه تو آرزو نه خوابم این یک اتفاق سادس چرا دنباله جوابم خستم از لبخند اجباری خستم از حرفهای تکراری خسته از خواب فراموشی زندگی با وحم بیداری این همه عشق های کوتاه و این تهمل های طولانی سر گذشت بی سرانجام گم شدم تو فصل توفانی حقیقت پیشه رومون بود ولی باور نمیکردیم همین امروز روشن هم پی خورشید میگردم نشستیم رو به روی هم تو چشمامون نگاهی نیست نه با دیدن نه با گفتن به قلب لحظه راهی نیست :.: من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه که دریاشم پر از حسرت همیشه فکر بارونه سراغ عشق رو میگیری تو اشک گریهء آخر تو دریای ترک خورده میونه موج و خاکستر ^ 3/1/1385 AM 12:19 ^ &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& |
||
|
|
|
|
|
به نام خدا به نام اون بزرگتره نمیدونم از کجا شروع کنم فکرم شلوغ نمیشه تمرکز کنم هرچی میاد به زبونم مینویسم...! از کجا بگم از قصهء که به آه و اندوه شروع شده و ناپایان پذیره از قصهء که هر فصلش غمگین تر از فصل قبل میشه سختر میشه از اون وقتیایی بگم که دلم و زدی وشکستی به روی خودتم نیاوردی که من دلم شکست ؛ غرورم که نذاشته بودم یک خشه کوچیک بیوفته برای تو زدم شکستم تو خندیدی گفتی که خود خواه هستی برات مردم و زنده شدم تا یک گوشه چشم نگاه کنی این و اما تو حتی نخواستی سرت رو تکون بده و من رو ببینی گفتم برات میمرم دوست دارم تو فکر کردی شوخی هست خندیدی گفتی من شکستم نمیخوام بشکنم ندونستی باید بمونی و مبارزه کنی چرا از همه چی فرار کردی چرا نموندی تا بجنگی با افتخار بمونی بازم اشکالی نداره من بهت گفتم تا آخرش هستم و میمونم سر حرفم هم هنوز هستم یا از اون موقعی بگم که دل خیلی هارو شکستم با هر کاریم اما بازم امیدم به خدا هست سپردم به خوده خودش غمی هم ندارم میدونم شاید اون برای این که من لیاقت پیدا کنم تو امتحان های زیادی میزاره قوی میکنه من رو تا لیاقت پیدا کنم و بعد همه امتحان ها وقتی ببیته من اون رو فراموش نکردن و فقط به اون ایمان داشتم بهم پاداشم رو میده اما سخته زیر این امتحان ها شونه خالی نکردن خیلی سخته همه فقط وقتی نیاز دارن به یاد خدا میافتن اما من هر ثانیه با خدام بهش هر ثانیه احتیاج دارم دوستش دارم اون تنها کسی هست که در هر شرایطی کمکم میکنه یک سال گذشت یک سال پر از دوستی و هزار تا چیز دیگه نمیگم ساله بدی بود تو این سال من خدام رو شناختم بزرگ ترشدم از سال قبل دوست های زیادی پیدا کردم امید وارم ساله خوبی باشه برای همه . از همه چی گفتم و گفتم جز کلبه اونجا همه چی خوبه دیگه مثل گذشته نیست همه شادن جشن میگیرن دیگه اون کلبه سیاه و زشت نیست که همه توش ناراحت بودن مترسک حالش خوبه به مزرعه میرسیم دیگه غمی که تو چهرش بود کمتر شده اما هنوز هست ....! بی تو ؛ تو این شبهای بد گریه ام دیگه در نمیاد حرف غم انگیز دلم جز تو کسی رو نمیخواد از چی بگم با دل من لحظه ای آروم بگیره دیووه سیاه غصه ها توی کدوم شب میمیره از چی بگم وقتی دلم از دل تو دور میمونه وقتی که قلب پاک تو هیچی ازم نمیدونه میخونم به خدا میخونم از چشای معصوم تو حرفای تو رو میدونم به خدا میدونم اون که جدا کرده روحم رو قلب تورو اشکهام رو حوصله کردم تا که خنده هام نمیره هر کی از دلم گذر کرد خواست اون رو از من بگیره دیگه پوسیده نگاهم بس که خیسه حوض پلکام مثل یک وسلهء ناجور ریختش رو دامن حرف هام گاهی لبهام مثل طوفان پر فریاد نگفتش گاهی نمیه جون میمونه انگاری سکوت خفتس یک نفر چاقو گذاشته روی این قلب شکستم شایدم خاطره باشه قاتل این قلب خستم :.: حالا خوابیدن یک رویاست واسه من که خیلی تنهام آخه آرامشی ندارم اسیر قرور شب هام ^ 27/21/1384 PM 8:19 ^ &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& |
||